امروز تاریخ 9 دسامبر سال 2018 میلادی
آموزش وردپرس

نامه آتنا دائمی از زندان اوین در پایان دادن به ۵۴ روز اعتصاب

خواستم صدای تك تك زندانیان كردی باشم كه غیورانه برای حفظ حرمت و نامرس و برای دور نگه داشتن خانواده از افكار پلید و تهدیدهای امنیتی به هر شكنجه و اعتراف اجباری تن دادند و راهی چوبه دار شدند!.

اعتصاب غذا كردم كه صدای بی صدایان باشم، ابتدا پدرم را مورد آزار قرار دادند و بعد در پرونده جدید خواهرانم را به حبس محكوم كردند، حبسی ناعادلانه و كاملاً خلاف قوانین خودشان، تنها برای آزار و سكوت من.به عالیجنابان گفته بودم چه یك روز و چه یك سال،چه تعلیق و تعزیر بودن آن تفاوتی ندارد به نفس عمل گروگان گیری خانواده زندانی سیاسی و جانباخته راه آزادی اعتراض خواهم كرد و در این راه از مرگ هراسم نیست و مرگ اخرین سنگرم!
خواستم صدای تمام كسانی باشم كه در تمام این سال ها خانوادگی گرفتار ظلم و جور شدند، خواهرانم بهانه ای بودند تا صدای مریم و رضا اكبری منفرد باشم كه سی و نه سال پیش چهار خواهر و برادرشان تیرباران و امروز آن ها به جرم دادخواهی در زندانند،مریمی كه بعد از هشت سال حبس بی مرخصی به تازگی توسط مامورین امنیتی احضار و تهدید به حبس مجدد شده ،گویی سایه ١٥سال حبس ناعادلانه مادر بر سر سه دختر نوجوانش كم است! خواستم صدای فاطمه مثنی باشم كه ١٣ساله بود زندانی شد و سه برادرش اعدام شدند و حالا باز هم او و همسرش حسن صادقی هر كدام با١٥سال حبس در زندانند،خواستم صدای فریبا كمال آبادی و مهوش شهریاری باشم كه ١٠سال از حبسشان مى گذرد و حتی نتوانستند در ازدواج فرزندانشان حضور یابند، خواستم صدای مادران زندانی باشم،صدای الهام فراهانی و عادل نعمیمى زوج زندانی كه به تازگی پسرشان شمیم را بعد از ٤سال از زندان بدرقه آزادی كردند. خواستم صدای آزیتا رفیع زاده و پیمان كوشكباغی باشم كه تنها فرزند ٧ساله شان بشیر بین اوین و رجایی شهر سرگردان است و خاطرات كودكی اش در زندان به ثبت میرسد!خواستم صدای مهدی وحسین هنرمندی باشم كه برادرانه با هم حبس میكشند و اگر هنربند بودند و آلت دست دولتمردان ،قطعاً حالا آزاد بودند و صدای سازشان گوش دنیا را كر كرده بود!خواستم صدای زوجهای زندانی چون آفرین نیساری و كارن وفاداری باشم كه اوین شده خانه مشتركشان، صدای آرش و گلرخ، آرشی كه با داغ قتل مادر توسط امنیتی ها حالا زندگی مشتركش با گلرخ با حبسی سنگین بر دوش زیر سقف بندهای اوین سپری میشود، خواستم صدای خانواده دانشپورها باشم، صدای پدر و مادر بهنود رمضانی كه پرسیدند چرا فرزندمان كشته شد و به حبس محكوم شدند، خواستم صدای منصوره بهكیش باشم كه پرسید چرا ٦خواهر و برادرم تیرباران شدند و قبرشان كجاست اما با حبس سنگین پاسخ شنید یا خانواده زینالی كه پرسیدند سعیدمان كجاست ولی بازداشت و زندانی شدند،خواستم صدای مادرمان شهناز باشم كه گفت پسرم را كشتید و حالا به جای مجازات آمران و عاملان قتل مصطفی ، زندانیان سیاسی را ازاد كنید اما خودش یكی از آنها شد،خواستم صدای پیمان عارفی باشم كه مظلومانه مادر و همسرش را در راه ملاقات زندان از دست داد یا مادر محسن قشقایی،خواستم صدای زانیار و لقمان مرادی باشم زانیاری كه حبس بی ملاقات را به عذاب پدر و مادر ترجیح میدهد و جوانی اش زیر تیغ اعدام چه تلخ میگذرد!خواستم صدای تك تك زندانیان كردی باشم كه غیورانه برای حفظ حرمت و نامرس و برای دور نگه داشتن خانواده از افكار پلید و تهدیدهای امنیتی به هر شكنجه و اعتراف اجباری تن دادند و راهی چوبه دار شدند،عزیزانی چون برادران دهقانی و بهرام و شهرام و حامد احمدی،و چه تلخ آمار بازداشت طایفه حسین پناهی ها در كردستان روز به روز افزایش می یابد!!!خواستم صدای مریم النگی باشم كه همسرش محسن دكمه چی از بی توجهی در زندان جان داد و حالا مریم به خاطر توجه به همسرش در زندان است،خواستم صدای شبنم و فرزاد مددزاده ، ژیلا بنی یعقوب و بهمن امویی، نیكا و نوا خلوصی، كیوان و كامران رحیمیان و فاران حسامی باشم،صدای شمیس مهاجر و شهاب دهقان و خواستم صدای پرستو فروهر و معصومه دهقان باشم صدای سیامك و باقر نمازی محبوس در انفردای!
خواستم صدای تك تك كسانی باشم كه از عدم امنیت ، پس از ازادی ترك وطن كردند ، چه كسی جز آنها و خانواده هایشان عمق سختی های تبعید اجباری را درك كردند؟!من با تمام وجود حتی خواستم صدای شكسته شدن سنگ قبر مادر شاهین نجفی باشم تا بگویم نه تنها ما منتقدین و مخالفین و زندانیان سیاسی در عدم امنیت به سر میبریم بلكه اعضای خانواده مان نیز علاوه بر تهدید و توهین و فشارهلی ناشی از آزار عزیزانشان تحت خطر بازداشت و حبس هستند.
پنجاه وچهار روز پیش در حالی اعتصاب غذاین را شروع كردم كه نمیخواستم بار مضاعفی بر دوش هم بندیان درد كشیده ام باشم اما در آن روزهایی كه تشنه قطره ای آب بودم، میدیدم كه آنها هر روز و هر لحظه با تهوع های مداومم با من زندگی را بالا اوردند!شرمسار بودم از دیدن درد كشیدنم،فریادهای اعتراضشان به بی توجهی مسئولین و بهداری اوین به وضعیت جسمانی ام دیوارهای بند را لرزاند، تهدید و تنبیه شدند اما تنهایم نگذاشتند،در برابر یك به یك آنها سر تعظیم فرود می آورم.
پنجاه و چهار روز در حالی در اعتصاب غذا بودم كه علاوه بر وخامت حالم پله های دادسرا و داد
گاه ر بی تفاوتی مسئولین به وضعیتم، تازیانه ای شد بر تمام وجود اعضای خانواده ام، خانواده ای كه ذره ذره با من آب شدند ولی با مقاوت كم نظیرشان و با همراهی شجاعانه شان ایستادند و صدایم شدند، از سوی وزارت اطلاعات تهدید شدند اما همچنان همراهی ام كردند، بوسه میزنم بر پاهای خسته پدرم و دستان مادرم كه مادرانه مینوشت، بوسه میزنم بر چشمان اشكبار خواهرانم كه نمیخواستند به خاطر انها اسیب ببینم ولی در واقع آنها بودند كه به خاطر من، به خاطر آزار من مورد هدف شكارچیان سیری ناپذیر قرا گرفتند،ممنونم كه همراهم بودند.
آری من خواستم صدای بی صدایان باشم اما در اوج تب و تاب انتخابات بود كه زیر بار تبلیغات له شدم و این شما مردم شریف بودید كه فریادم شدید و همراه و هم صدا با من و خانواده ام شدید، شما عزیزانی كه نمیشناسم و شاید هرگز نشناسم یا دوستان و رفقایی ناب كه همواره در كنارم بودند،اگر نبودید حالا بعد از پنجاه و چهار روز موفق نمیشدم،قطعا از خیلی ها باید نام ببرم و قدردانی كنم اما به خاطر امنیت معذورم!
پنجاه و چهار روز گذشت و من نه، در واقع شما پیروز شدید، با حمایت گسترده، با قلم هایتان، با فریادتان،با شعر و ترانه و نقاشی و به هر طریق ممكن پیروزی را رقم زدید، كه برای همه ما شیرین است، از تمامی نهادهای حقوق بشری ممنونم.
من پس از پنجاه و چهار روز اعتصاب غذا به همراه شما موفق شدم كه حكم تبرئه خواهرانم را به دست آورم و این آغاز راه است، آغاز راه ایستادن در برابر آزار و اذیت خانواده های زندانیان سیاسی یا خانواده های جانباختگان.
با كسب موفقیتی كه با حمایت شما عزیزان و سروران میسر شد امروز٩٦/٣/١٠به این اعتصاب غذا پایان خواهم داد و از تك تك عزیزان همراه تشكر و قدر دانی می كنم.
به امید آزادی
آتنا دائمی
٩٦/٣/١٠
بند زنان زندان اوین

 

یک دیدگاه

  1. نامه شیما بابایی به آتنا دائمی: آنجا بود که یافتمت دختری از جنس ندا!

    شیما بابایی از فعالان مدنی، در نامه ای خطاب به زندانی سیاسی آتنا دائمی می نویسد:

    ۳۰خرداد ۹۳بود که برای سالروز به خون کشیده شدن ندا بر مزارش رفتیم آنجا بود که یافتمت دختری از جنس ندا!
    از روزی که به دنیا آمدیم مدام در حال سرکوب بودیم! جنگیدیم برای احقاق ابتدایی ترین حقوقمان، با تکه پارچه سیاهی بر روی تنمان، و بعد سرمان و حال چشممان! ما را از زندان بزرگی که برایمان ساخته اند می رباییدند و به زندان کوچکتری انتقال می دادند تا که نبینیم و ندانیم و محکوم به انکار موجودیتمان باشیم! آخر میدانی چیست آن سست عنصران تاب تحمل زیبایی زنان را ندارند که برایمان ببرند و بدوزند و گاه که فریادمان به هوا برخاست دهانمان را بدوزند با آیه و خشم و تزویرشان…
    تو که خوب میدانی سرزمینی آگاه و آباد را زنانی دانا می سازند پس ما نباید بدانیم و بفهمیم ما محکوم به این سکوتیم محکوم به آزار تا که زینب نبیند تا که گلرخ پژمرده شود و آتنا نگوید، ولی آیا میشود ؟! چه بسیارند این گل ها، گل هایی که زیبایی شان محکوم به حبس است تا که دزدان و قاتلان و جنایتکاران جولان دهند و غرش شیر زنی چون آتنا بر سرشان خراب نشود تا فریاد من و ما و زنان سرزمینم شود.
    زنانی که هم باید ها و نباید ها را به دوش کشیدند اما چون کوهی استوار در این برهه از تاریخ ننگین میهن شان ایستاده اند.
    می دانم که سکوت در مرام تو نیست و در جنگ نابرابر با جانیان جانت را در دست گرفته ای پس بجنگ خواهرم که به زودی ما پیروزیم و دشمن از روسیاه ترین روسیاهان تاریخ است!
    خواهر بفدای اعتصابت و دل سیرت، تاریخ در مقابل بلندای روحت سرخم می کند در سپیده دم آزادی، در آن هنگام که دیگر آزادی هایمان یواشکی نیست شادمانه و رهاتر از همیشه به آغوشت خواهم کشید.
    شیما بابایی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *