۲۲ فروردین سال ۱۳۹۹ شمسی
آموزش وردپرس

باردگر، روزگار…

بهمن 57، حدودا هفت‌هشت سالم بود. از کیفیت شادی و رنج آن روزهای مردم و داستان و دلایل انقلاب، منِ کُرمانج درحاشیه و روستانشین، چیز چندانی یادم نیست. فقط یادم هست که تا چند ماه بعد، در خانه‌ی ما همچنان عکس شاه و خانواده‌اش روی دیوار  بود. نوروز 58، یکی از اقوام انقلابی ما – که بعدا جوانمرگ شد- آمده بود برای احوالپرسی و تبریک… عکس شاه را که دید با غیظ و غضب چشمهای شاه و خانواده را با چاقویی که در جیب داشت، روی همان دیوار درآورد و به بی‌خبری پدرم و خانواده‌اش تاسف خورد…

در طول چهل سال گذشته، من انقلاب را بیشتر در عکس و فیلم‌های باقیمانده از آن دوران دیده و شنیده و شناخته‌ام. و از همه بیشتر، دلبسته‌ی آن سرود معروفم که یک مصرع حافظ را تضمین و تکرار کرده است؛ دیو چو بیرون رود…

نمی‌دانم چرا این سرود انقلابی، اینهمه به دل می‌نشیند. دم سراینده و سازندگانش گرم؛ به نظر یک ترانه‌ی حسی و حماسیِ اساسی است. هر وقت می‌شنوم، نوعی تازگی در آن می‌بینم. با اینکه تکرار می‌شود، ولی مدام خودش را به‌روز می‌کند. گویی نفس‌نفس‌زنان، در پیچ و خم زمان، پابه‌پای مردم ایران پیش می‌آید…

امروز و در مسیر منزل تا اداره که پیچ رادیوی ماشینم باز بود، دوبار و از دو کانال رادیویی مختلف آن را شنیدم. دیدم بد نیست شما هم دوباره بشنوید و اگر نشد اقلا متنش را بخوانید و لذت ببرید.

خب، البته تنها و تنها و تنها… چیزی که این روزها شنیدن این سرود را برایم تلخ می‌کند، قضیه‌ی بنزین و شهدای آبان، ساقط کردن 180انسان درآسمان تهران، موضوع رد صلاحیت‌های گسترده دوستان اصلاح‌طلبم، معیشت نابسامان من و مردم، افق تاریک و جنگ‌آلود فردای میهنم و اندوه جگرسوز برادر چوپانم که دوسال پیش کنار گله‌اش با تیر مستقیم رئیس پاسگاه، پایش معیوب شد و یک سال هم به اتهام توهین به مقام انتظامی زندان رفت اما ضارب پس از محکومیت‌ اولیه، پس از دوسال کش وقوس دادگاه، با معجزه‌ای فجیع در نهایت تبرئه شد (بی‌که اخراج شود یا حتی دیه بدهد) و… بی‌که فریاد حیرت و حسرت خانواده‌ی مظلومش را کسی بشنود… و البته اندوه اخبار و احکام سنگین محکومیت فرهنگیان خراسان شمالی است که بعضا می‌شناسمشان و می‌دانم چقدر آزاده و دلداده‌ی ایران و سربلندی مردمانش هستند…

بنابراین، در دوازدهمین روز بهمن 98 که سرآغاز دهه‌ی فجر است، شعر زیبای این سرود را تقدیم می‌کنم به برادرم “محمدرضا رمضان‌زاده” و دوستانش در شمال خراسان:

 

بوی گل و سوسن و یاسمن آید

عطر بهاران کنون از وطن آید

جان زتن رفتگان سوی تن آید

رهبر محبوب خلق از سفر آید

«دیو چو بیرون رود فرشته در آید»

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر

بار دگر روز گار چون شکر آید

هر چه مجاهد زبند و حبس درآید

عمر فساد و ستم  دگر به سر آید

چشم یزید زمان زحدقه در آید

رهبر محبوب خلق از سفر آید

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر

بار دگر روز گار چون شکر آید…

* سپاهی لایین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *